حدیث نفس من ، فنجان قهوه و ... تو ؟
جای اینکه بنویسیم
راجع به دوجین سوال و یه سری عقده بدخیم ... -طهران تهران رضایزدانی-
اولین اشتباهم این بود که قهوه جوش رو برداشتم
دومیش این بود که قهوه رو ریختم توش
سومیش این بود که آب جوش رو ریختم روش
بعد ایستادم کنار شعله گاز و زل زدم به حباب های روی قهوه
و یکی یکی بهشون نگاه کردم
و بعد این قدر نگاه گردم که قهوه سر رفت و ریخت روی گاز
اشتباه بعدیم این بود که نشستم پشت میز و فنجون رو گذاشتم رو به روم
و با انگشتام دیواره های فنجون رو لمس کردم
و سرم رو پایین اوردم
بوی قهوه پیچیده بود توی ذهنم
توی دنیام...
لب هام رو گذاشتم روی فنجون
و گلوم سوخت
تو که حرف نمی زنی
اما من میدونم
که میدونی
آدم وقتی اینطور قهوه دم میکنه و می خوره
چقدر گلوش می سوزه
بعد که به گرمای قهوه عادت کردم
تازه فهمیدم چه اندازه تلخه ...
فهمیدم تلخه
اما نفهمیدم
چرا این طعم تلخ رو دوست دارم
اصلا نمی دونم
این تلخ بودنش رو
دوست دارم یا نه
اگه دوستش دارم
چرا چشمام رو جمع می کنم تا یه جرعه ...
اگه دوستش ندارم
چرا همین الان شکر پاش رو خالی نمی کنم تو فنجون
" تو چشمات مزرعه های قهوه .. "
چرا این ترانه ی لعنتی رو دوست دارم ؟
" منو از پیله آوردی بیرون ... "
شرط می بندم خواننده ش نمی دونه چی خونده
اولین اشتباهم این بود که اجازه دادم
بیای و بایستی گوشه ی زندگیم
دومیش این بود
که گوشه ی قفسه کتابم
یه وجب جا خالی کردم
برای فکرای بی سروته تو
سومیش این بود
یه روز عصر
که داشتم قدم می زدم
یواشکی که خودم نفهمم
به تو فکر کردم
چهارمش این بود که
وقتی خواستم فکر نکنم
خودم رو قانع کردم که فکر کردن به تو خوبه
از تو می ترسم ؟
اگه می ترسم چرا فرار نمی کنم ؟
اگه نمی ترسم چرا دستام سرد شدن ؟
به تو فکر کردن خوبه ؟
اگه خوبه چرا هربار می آی جلوی چشم هام
چشم هام گریه ای میشن
اگه بده چرا هربار بیشتر دلم میخواد به تو فکر کنم ؟
شاید یه روزی برسه
که من بفهمم
اگه قهوه تلخ رو دوست دارم
چرا چشمامو جمع می کنم تا یه جرعه...
اگه دوستش ندارم چرا شکرپاش رو...
شاید یه روزی برسه
یه روزی که من ...
یه روزی که دیگه قهوه دم نمی کنم
مطمئنم اون روز
به تو فکر نمی کنم
اما اگه فکر می کردم
شاید می فهمیدم
تلخی قهوه رو
دوست دارم
یا
دوست ندارم
دیدی چی شد ؟
همش تقصیر توئه
دوباره قهوه م سرد شد
ولی قهوه سردشم قهوه ست
فنجون رو برمی دارم
یه جرعه دیگه
آره قهوه سردشم قهوه ست
تو تاحالا قهوه سرد خوردی که گلوت رو بسوزونه ؟
گلوم می سوزه
فنجونم سرد شده
قهوه داخل قهوه جوش انگار که یخ بسته باشه ...
انگشت هام چقدر گرمه
به ده تا شون نگاه می کنم و سعی می کنم بهشون دلداری بدم
عقربه ها که بچرخن
زمان که بگذره
این ده تا هم سرد می شن
مامان بزرگم همیشه میگه
آدمی به امید زنده ست ...
حاشیه 1 : حکایت جالبی است زندگی...هر روز که می گذره بیشتر مطمئن میشم که آدم میتونه هر لحظه رشد کنه . حتی در گیر و دار سنت و مدرنیته که خودش فاجعه ایست مفصل.
حاشیه 2 : " یکی دوتا اسکات بگیر برای اکواریوم اینجوری خیلی بی روح شده "
میگه : " نمی خواد همین پرت ها کافین "
میگم : " نه من اسکات میخوام اونم دوتا . دو تا بزرگ . "
به یه گوشه خالی اکواریوم نگاه میکنه و میگه : " ببین ! ماهی میگیریم بعد مثل دوتای قبلی میفتن میمیرن آدم وابستگی عاطفی پیدا میکنه بهشون اذیت میشه . بی خیال ، چه کاریه... از اول ماهی نگیریم بهتره ،راحت تریم"
من خیره موندم به چشم های مهربونش و هزار بار از خودم می پرسم که ماهی نگیریم راحت تریم ؟ نه واقعا از اول ماهی نگیریم راحت تریم ؟؟؟؟ : )
- عکس خوب هم نداشتیم که الصاق کنیم به این حرف ها : )

