نام خانوادگی اش رضایی ست . وقتی صدایش میکنند میگویند " مهندس رضایی " . مدام رژه میرود دور اتاق ، حرف میزند و هر چند دقیقه یکی از شیرینی های داخل جعبه را میگذارد داخل دهانش.
" حاج اقا تو این مملکت که از صغیر تا کبیرش عین بختک افتادن رو این بانک ها مالیات دادن و ندادن من و شما چه توفیری میکنه ؟ حالا شما هی مالیات بده ، دم به دقیقه پول بیمه ی کارگر بده . همین کارا رو کردین که شرکت به این روز افتاده . کارگر ایرانی میاری بیمه میخواد حق وزارت کار و هزار جور مزخرف دیگه هم میخواد . اخرش میشه چی ؟ همینی که میبینی . بیست سال ازگاره این شرکت نتونسته پاش رو یه قدم جلوتر بذاره "
حاج اقا زمانی چشم میدوزد به جعبه ی شیرینی روی میز و مهندس هم چنان ادامه میدهد " ببین حاج اقا این شیرینی که امروز محضرتون تقدیم شد معنیش اینه که من بخوام اینجوری پیش برم پس فردا جوابگوی خرج بچه م نیستم . به خدا نیستم حاج اقا....پس فردا بزرگ شه از من خونه و زندگی نمیخواد؟ "
نیم ساعتی میشود که حاج اقا نشسته است و به صحبت های دوست قدیمی اش گوش میدهد .
مهندس رضایی خم میشود . دست هایش را میگذارد روی میز و صدایش را کمی پایین تر می اورد " اول این حسابداره رو باید پر کنی حاج اقا . بعدش تا یکی دو ماه دیگه یه نفر برات پیدا میکنم تو وزارت خونه یکی هم تو بیمه . از فرداش حق بیمه و مالیات و عوارض رو میریزی تو بازار صد برابرش رو جمع میکنی . نخواستی دست خانواده رو میگیری ... "
دست حاج اقا که بالا میرود جملات مهندس رضایی ناتمام میماند و لحظه ای بعد گونه هایش بدجور میسوزد .نگاه مهندس خیره شده است به کاغذ های روی میز ... " یه عمر زحمت کشیدم یه لقمه نون حرام... "
مهندس رضایی حوصله ی شنیدن حرف های تکراری را ندارد . کتش را صاف میکند ، کاغذ های روی میز را میریزد داخل کیفش و از اتاق میزند بیرون.
از پشت شیشه های اتاق نگاه نگران حاج اقا دوخته میشود به ماشین مهندس رضایی که چند ثانیه بعد گم شده است در شلوغی شهر .
2
" حاج اقا من بیشتر از این سهامم رو نمیسوزونم تواین شرکت . شمام حق دارین راجع به دارایی هاتون هر تصمیمی بگیرید . حساب هام رو صاف کردم ، شما یه امضا لطف کنید دیگه ما رو به خیر شما رو به سلامت . شما دوست مایی بزرگ مایی ولی حساب شراکت جداست حاج اقا... "
امضای حاج اقا که میخورد پایین برگه همه چیز تمام میشود همه چیز ...
3
با وجود شلوغی خیبان صدای برخورد پاشنه های فرانسوی کفشش با سنگفرش پیاده رو به وضوح شنیده میشود . اینه ی کوچکی از جیبش بیرون می اورد ، نگاهی به چهره اش می اندازد و وقتی که خیالش راحت میشود دوباره آینه را میگذارد داخل جیبش .
می ایستد کنار خیابان . چند دقیقه ای نمیگذرد که ماشینی می ایستد مقابلش . نگاهی به اطراف می اندازد و سوار میشود .در این سال ها دیالوگ هایی را که قرار است بگوید و بشنود حفظ شده است .
" سلام اسمت چیه ؟ "
" سلام . چه فرقی میکنه پسرخوب تو هرچی دوست داری صدام کن . حالا بگو ببینم اسمم چیه ؟ "
" اسمت رو بگو . اسم واقعیت رو هم بگو واسم مهمه "
" نترس هم اسم دختری که دوسش داری نیستم . از این رفتارات معلومه که دانشجویی حالا چی میخونی ؟ "
" چه فرقی میکنه . هرچی شما دوس داری میخونم حال بگو رشته م چیه ؟ "
" آخ گیر عجب ادمی افتادم . اسمم اوا ست . آ وا دو بخشه فهمیدی ؟ حالا خوبت شد ؟ "
از همان ابتدا نگاه پسر مستقیم خیره مانده است به خیابان . سکوت میکند ...
" حالت خوبه ؟ نمیخوای چیزی بگی ؟ "
"چک میکشم برات . دوماهه چهارصد تومن خوبه ؟ "
" خوبه ..."
تکه ای از موهای زیتونی اش سقوط میکنند مقابل چشم هاش .
چند دقیقه ای میشود که مبهوت سکوت یکدیگر شده اند .
دارند نزدیک میشوند به محله ای که نباید .
" خونه ت اینجاست ؟ جای دیگه ای سراغ نداری ؟ من تو خونه های این محل نمیام "
" میای. "
می ایستد مقابل کوچه شان .
یک چک سفید امضا و یک خودکار از جیبش بیرون می آورد . کنار نام خانوادگی رضایی اضافه میکند - آوا -
چک را میگذارد روی کیف آوا .
چند قطره اشک نقاشی های اطراف چشم های آوا را میشوید و می آید پایین . نقاشی ها که پاک میشوند شباهت چشم هایش ، پسر را میبرد به خاطراتی دور .
" همین یک شب آوا خانوم . همین یک شب تشریف ببرید خونه تون لطفا . پدرم گفتن فردا تشریف بیارین شرکت ببینیم میشه کاری کرد که دیگه نیازی نباشه شما " جمله اش را ناتمام رها میکند . سرش را میگذارد روی فرمان ماشین و اهسته میگوید " به سلامت "
چک را برمیدارد و میرود پایین . صدای برخورد پاشنه های فرانسوی با آسفالت ناهموار کوچه سکوت را میشکند .
پسر خیره مانده است به تاریکی کوچه ها و آوا که باهر قدم
کوچک و کوچک تر میشود
و تاریک و تاریک تر ...

حاشیه 1 : ماجرای این داستان تا حد زیادی واقعیت دارد اما شان نزول نوشتنش صحبت های عموی مهربانم بود در شرح این سخن از سید الشهدا که فرمودند: "ملئت بطونکم من حرام و اینکه فرمودند چه بسا که لقمه ی حرام اختیار را از نسل افراد میگیرد.... " خداوند حفظشان کند برایمان.
ور تو برخوانی هزاران بسمله برسر آن لقمه ی پر ولوله
عاقبت خاصیتش ظاهر شود نفس از آن لقمه تو را قاهر شود
در ره طاعت تو را بی جان کند خانه ی دین تو را ویران کند -شیخ بهایی-
حاشیه ۲: چند تا گنجشک هستند می آیند داخل مهدیه ی دانشگاه مان و میروند یک گوشه . عصر ها که خلوت میشود مدام جیک جیک میکنند . صدایشان خوب است . خیلی خوب .
حاشیه ۳ : احساس شک گروه سون فوق العاده ست .
حاشیه ۴ : امتحانات شروع میشه ...البته زیاد مهم نیست .